
دوستِ خوبمبرایم از آخرین دیدارمان نوشتیاینکه همچنان تنهایی آزارت میدهدراستش را بخواهی نمیدانم چه بگویمفکر نمیکنم هیچ جملهای آنقدر بزرگ باشد که جای خالی آدمها را پر کنداما دوست دارم صدها بار برایت بنویسمکه شهامت داشته باشکه هرگز به عزلت خویش شک مکنمگذار هراس از انزوا رشد و تعالیات را به قهقرا کشاندانسان پس از بلوغ جسمی به ترسهای کودکیاش لبخند میزندو من یقین دارم تو با زیستن در کمال به وحشت تنهایی نیشخند خواهی زد *دوستِ خوبمبرایم از رنج نوشتیکه روزگارت سخت میگذردبازهم نمیدانم چه بگویماما من حکمت روزگار را اینگونه یافتمجهانی بنا شده بر سلسله دایرههایی متحدالمرکزوسعت دایرهها محدوده فهم و ادراکمان در زندگی ستهرچه این محدوده گسترش یایدشعاع دایرهها بزرگ و پهناور میشوندو آدمها دشوارتر،و گاهی هرگز هم...
ادامه مطلب
تنهاییام از آن دسته دردهای مهروموم دار است، لاک قرمزی رویش خورده، نوشته:"خیلی محرمانه!". نمیدانم چرا اما هر وقت که نوبت به وصف حالش میرسید،"تیغِ غیبی" رشته کلام پاره میکرد و زبانم قفل میشد. شده بود مصداق "زبان قاصر" شاید هم کملطفی از جانب من بوده! آخر به یاد دارم یک روز دستش را گرفتم بردم انتهای صف، پشت هزار و یک درد دیگر، گفتم: اینجا بشین تا اولیایت بیایند، من حوصله بچهداری ندارم! از آن روز به بعد با من قهر کرد، دیگر مرا محرم خود نمیداند! شاید هم به این خاطر باشد که با تنهایی کنار آمدهام! یا اینکه او تمام مدت کنارم میآمده! نمید...
ادامه مطلب
من نمیدانم این تلطیفهای فانتزی را که راجع به جنس مرد نوشته میشود چه کسانی مینویسند!، متنی میخواندم که مردها را به پسر کوچولوهای ریشدار و موجوداتی که زورشان به در کنسرو میرسد و امثالهم تشبیه کرده بود، یا درجایی دیگر خواندم مردها این موجودات شکمگنده و کچل و دوستداشتنی و...، بعید میدانم این چیزها نوشته مردها باشد، اگر هم اینطور بوده چندان رو راست به نظر نمیرسد!، بگذریم...، اجازه بدین من هم چندخطی در باب این موجود (بهزعم دوستان) فانتزی و گوگولی که بانی دو "جنگ جهانی" و صدها جنگ کوچک بزرگ دیگر بوده است بنویسم. به نظر من "مرد" موجود محکوم...
ادامه مطلب
سوار تاکسی در حال حرکت به سمت خونه بودم، همهچیز مرتب بود تا اینکه یهو قریحه موسیقیایی آقای راننده گُل کرد و تصمیم گرفت ضبط ماشین رو روشن کنه اولش با خودم گفتم: "ای وای من، کاش هَندزفیری گوشی همرام بود" بعد گفتم : حالا خیلیم مهم نیست راه زیادی تا خونه نمونده، این ده بیست دقیقه رو به آهنگی گوش میدم که شاید با سلیقم جور درنیاد، چه ایرادی داره! دنیا که به آخر نمیرسه!، آهنگ که شروع شد اوایلش خوب بود، ملودی آروم که با گیتار نواخته میشد، بعد خواننده شروع کرد به خوندن، عین ترانه یادم نمیاد "نقل به مضمون میکنم" لعنت به این زمونه لعنت به این دلواپسی لعنت به...
ادامه مطلب
سلام ریفیق چطور مِطوری ؟ دماغت چاقه؟ لُپات گل انداخته؟ دلت آرومه؟،خواستم قبل از حرکتت چند خطی برات بینویسم، چند کلوم من اختلاط کنم،تو ام گوشی بیاد دستت، اومدی اینجا کله پا نشی،خب از کجا شروع کنم.........آهان یافتم!. هِـــــــــــــــی "روزِگارد"، رفیق اینجا که میایی گاردتو همیشه بالا بگیر،روزگارسختیه،بپا یهو ناک اوتت نکنن، آخه اینجا کنترل آدما دستِ خودشون نیست،نمیدونم دست کیه، اما میدونی ریفیق تو شهر ما دل آدما "غُرازه" شده، واسه همینه زیاد "غُر" میزنن، چون دلشون پر از "رازه"، پر از حرفای نگفته، دردای نهفته، راستی ریفیق اینجا باد که میاد تو دستاتو ...
ادامه مطلب