
تنهاییام از آن دسته دردهای مهروموم دار است، لاک قرمزی رویش خورده، نوشته:"خیلی محرمانه!". نمیدانم چرا اما هر وقت که نوبت به وصف حالش میرسید،"تیغِ غیبی" رشته کلام پاره میکرد و زبانم قفل میشد. شده بود مصداق "زبان قاصر" شاید هم کملطفی از جانب من بوده! آخر به یاد دارم یک روز دستش را گرفتم بردم انتهای صف، پشت هزار و یک درد دیگر، گفتم: اینجا بشین تا اولیایت بیایند، من حوصله بچهداری ندارم! از آن روز به بعد با من قهر کرد، دیگر مرا محرم خود نمیداند! شاید هم به این خاطر باشد که با تنهایی کنار آمدهام! یا اینکه او تمام مدت کنارم میآمده! نمید...
ادامه مطلب