
گاه باران بر خاطرات خاک خوردهام میبارد
رایحه دلانگیز کودکی برمیخیزید
مرا با خود میبرد به آن دورها
به دوران "باز باران با ترانهها"
هنوز هم درخشش گوهرهای بهاری تازگی دارد
و من پشت قاب پنجره ایستاده ام
گوش می سپارم به نوای باران
اما من باز ایستادهام
ولی حکایت آنهایی که هرگز ترانه باران را نشنیدند به کجا رسید
آنهایی که از نعمت بام و خانه محروم بودند
آنهایی که ترانه بارانشان
گلوله باران بود بر تکهای پلاستیک اسقاطی
آنهایی که آهنگ پوسیدگی سقف خانههایشان
رساتر از نغمه باران بود
آنها امروز پنجرهای دارند
تا پشتش تنها بایستند
که اصلاً بایستند
روی پای خودشان
که شاد و خرم باشند...
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی