روزگار مسموم و آزارنده است
آدمی را گر دمِ انسانیت در سینه بود
و هم دَمِمان را رغبت بازدمیدنی بود
اما هیهات که نفس کشیدن همچون سایر کشیدنها دردناک است.
آدم امروزین بری و بی نیاز به فهم متولد میشود، روزگاری نچندان دور رو به یکدیگر میگفتیم: "از طرز فکرت خوشم نمیآید"،مدتهاست این جمله را از زبان احدی نشنیدهام، گویی دیگر مجالی برای اندیشیدن باقی نمانده که اسلوب و طرز آن مهم باشد. انگار در عصر «پیشینیان» به سر میبریم؛ همه چیز از پیش مهیاست و آدمهای ورز داده شده آماده قالب گیری، روزگار همچون خیاطی ست که «جامه» متحدالشکل میدوزد و آدمها را کوتاه و بلند میکند تا قواره «جامعه» خود گردند،دیگر رنگی نمانده که همرهنگ باشیم یا نباشیم،تنها روسیاهی باقی ست،و تنها قالبی دربایست تا در آن گنجید و وگرنه سرریز و پسماند روزگار خواهی شد.
به حیواناتی دوپا فروکاسته ایم بیصاحب و چوپان، روزگارمان همچون چهارچوبانی چهارگوشه و یکایکمان در گوشهی خود محبوس به کاری کنجیده، چهارچوبانی که چو حیوانات در هنگام تولد همچون افسار بر گردن میافکنند و انگار بایست رام و آرام گشت یا عمری یورش و آماج پیشداوریهای کورکورانه را به جان خرید.
در عجبم چه بر سر «خلاف جریان شنا کردن» آمد؟، رسواییاش کم سود گشته و یا بهایش پر زیان، شاید فراموش کردیم در هیاهوی روزمرگی چوب حراج به جنم و جسارت زدیم، اصلاً این روزها شهامت کیلویی یا گرمی یا مثقالی یا دانهای چند؟، بیمقدارترین واحد شمارش یا سنجش شهامت چیست؟، یک آدم چند مرتبه و یا به چه مقدار میتواند شجاع باشد؟، نمیدانم اما با هرچه میسنجیم به گمانم بهتر باشد این جماعت «مفتخرالقول» داشتههایشان را با واحدهای کوچک و حقیر بسنجند، وانگهی بیشتر و بزرگتر به نظر آیند. خودفریبی حکایت امروز و دیروز و فردا نیست، قرنها هرچه ارزشهایمان تقلیل رفت واحدهای سنجش را کوچک کردیم که اگر روزی روزگاری هیچ در توبره نداشتیم حتیالامکان مایهاش یافت شود، که امروز هیچ نداریم و همین ته ماندها و خرده فضایل مایه مباهات و سرخوشی ست.
حکایت فوج مفلس و بیمار که دانسته خود را رسوا و لجنمال میکنند تا ساعتی طعم شهرت زیر زبانشان چاق شود چه؟؛ ولو طمعی تلخ و زهرآگین باشد؛ ولو در آرزوی شهرت جان به جان آفرین تسلیم حماقت خویش گردند. چگونه این جماعت از عقل و جان و شرافت گذشته عنکبوت و سایر حشرات را با شیرابه کثافت مخلوط میکنند و مقابل چشم صدها هزار ابله دیگر سر میکشند اما یک قطره انسانیت در حلقشان بچکانی دچار مرگ مغزی میشوند.
واقعاً چه بر سر خلاف جریان شنا کردن آمد، چطور شجاعت به حماقت و در روزگار ما به کثافت و بلعیدن زباله و نمایش معرکهای رقت انگیز بدل شد. روزگاری نچندان دور آدمها با عشق، با انسانیت، با آرمان پروری و آزادی خواهی،و با مهرورزی شهامت خود را اثبات میکردند. عاشق و دلدادهای به خاطر معشوقهاش میجنگید، دیگری عیاری میکرد، بودند آدمهایی که به دیدار و مدد بیماران جذامی میشتافتند، چگونه به چنین مرتبه حیوانی تنزل کردهایم که همچون سگان ولگرد با چریدن میان مزبله یکدیگر شهامت و شهرت طلب میکنیم.
اما بهراستی چه بر سر خلاف جریان آب شنا کردن آمد، شاید دیگر آبی باقی نمانده؛ شاید دیگر جویی نباشد؛ شاید جریانی جاری نباشد، شاید زندگی دیگر زندگی نیست، شاید ایراد از "خشکسالی مساحت زیست مان" است، احوال مساحت زیست وخیمتر از حال محیط زیست به نظر میرسد. افکارمان پوک و روانمان خشکیده، کالبدمان تهی، و جریان زندگی باتلاق،و حقی باتلاقی عمیق که فرو رفت آن دشوارتر از برون رفتش است، چراکه به اراده خویش زاده نشدهایم و مرگ را نیز کمابیش اختیاری نیست.اصلاً نمیدانم به چه دلیل باید هنگام تولد ناهشیار و هنگام احتضار هشیار بود، چرا این موجود مفلوک باید متحمل چنین رنج و بیعدالتیای شود، چرا باید در جهانی حضور یابم که هر گوشهاش تیز و بُران و هر فصلش خشکسالی ست.
حال از سر تقصیرات زندگی بگذریم، اما هیهات که روزگار مسمومی ست، تنفس میان جماعتی که بجای دیاکسید کربن نفرت پس میدهند مرگ را سپید روی کرده است. گاه درازای دست دادن دست روی سینه میگذارم و به نشانه سلام قدری سر را خم میکنم،ابلهها در خیال باطل خود تصور میکنند خم شدن و دست بر سینه نهادن ادای احترام و تواضع است،دست بر سینه میگذرام زیرا از دست دادن اکراه دارم و خم میشوم که نگاهم به چشمانشان دریدهشان نیافتد. باید مراقب بود دست چه کسی را میفشاری، دستی که امروز میفشاری فردا گلویت را میفشارد، باید مراقب بود چشم در چشمان که دوختهای، چشمی که امروز درش چشم دوختهای، فردا تار و پود زندگیات پارهپاره میکند.
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 13:25