
میدانی...
دوستت داشتم
و اهل ماندن بودم
از خُرده دلخوریهایم گذشتم
آنقدر گذشتم که فرسخها دور شدم
خودم را گم کردم
از تو جز نقطهای در دور دست
نقطهای بر سر خطا
هیچ نمانده بود
از همه دور شدم
میدانی شاید اگر من پای حرفهایم میایستادم
حال تو اینجا بودی
و شاید اگر تو اهل گذشت بودی
من با تو آمده بودم
ایکاش میدانستی
اینجا گذشتن رسم شده است
هر روز آدمها میگذرند
نه از دلخوریهای یکدیگر
نه از سر تقصیرات یکدیگر
از کنار هم
بیاعتنا
اینجا آدمها تبدیل به علائم شدهاند
تصویر هر آدم علامت گذشت بر سر دیگری ست
سبقت نیز همیشه مجاز است
حکایت بیمحلی که میشود
هیچکس جا نمیماند
آری به گمانم گذار فرهنگی که میگویند
همین باشد
از کنار فرهنگ میگذریم
انگار نه انگار
میدانی هنوز هم دوستت دارم
نویسنده شدم تا مرا بخوانی
نوازنده شدم تا مرا بشنوی
عکاس شدم تا مرا ببینی
اما من هم در این میان ره گذری
چه توقع بیجایی که فراموش نشوم
من هم مسافر غافله غفلت
به سوی هرکجا که هیچکس نمیرود
نگران مباش
همه باهم میرسیم
به آن ناکجاآباد
به آن فراموشگاه
نگران مباش
فراموشی بر هر درد بیدرمان دواست
حالمان خوب میشود
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی