آیا تابهحال این عبارت را بهکاربردهاید؟ "خب که چی؟" شاید در ظاهر سؤالی عامیانه و کوتاه یا حتی ازلحاظ دستوری ناقص باشد اما در بطن خود حکیمانه، و یکی از جامعترین پرسشهایی ست که با آن مواجه شدهام.عبارتی با مفهوم خفیف و "لذیذ الهضم" که مانند علائم نگارشی میان خط به خط افکارم نگاشتهام، افکاری که شاید برخی از آنها ظاهراً پر فهم و وزین بنمایند اما در باطن چیزی جز قلمبه سرایی و اراجیفی باطل نیستند. این عبارت مانند فوت آخر کوزهگری ست، سطر به سطر جملاتم میگذارم تا غبار بیهوده سرایی آنها را به باتلاق هجویات نکشاند، چراکه معتقدم ذهن انسان ذاتاً گرایش حادی به "بیهوده پروری" دارد، حتی ذهنی که با فراگرفتن ادبیاتی فاخر و عالمانه تسلیح شده باشد بازهم مستعد است تا متأثر از بیهوده پروری منجر به خلق آثاری عبث و بیمعنی گردد، آثاری که هیچکس موفق به درک آنها نشده و سرانجام همین "عارضهٔ نفهمیدگی" مبدل میشود بهگونهای "خاصیت ستودنی". گفتههایی که نفس بیان آنها میبایست رهنمون انسان در وادی اندیشه باشند در عوض تبدیل میگردند به سلسله بنبستهایی مجلل و پیچدرپیچ، و مخاطب بیچاره اسیر معنای " اَبَر واژگان" استفادهشده، تا بفهمد به دام تسلسلهایی باطل افتاده است مسیر آمده را نیز گم خواهد کرد، چه رسد به غایت و هدف نخستین خود. همان حکایت تبدیلشدن ضد ارزشها به ارزش که در خلال واقعیتهای "عینی" زندگی تجربه میکنیم به حیات "ذهنی" انسانها نیز راه پیداکرده است، و عدهای در واهمهٔ از دست دادن پرستیژ و دورنمای فاضلانه خود این نهمیجات را نشخوار کرده و بعدازآنکه اثرشان نفی گشت مانند لقمهای هضم نشده همراه با خلط دهان بیرون میاندازند.
اینگونه ادبیات جاهطلبانه و بغرنج جایگاهی "خاص" میان آدمهایی "خاص" پیداکرده و متأسفانه در فرهنگ و زبان ما ترویج یافته است. حتی دنیای نشریات و روزنامهنگاری که اصالتاً عهدهدار رسالت خبری ست از گزند اینگونه بیهوده سراییها دور نمانده است. گاهی خبری را میخوانم که معلوم نیست نویسنده یا نویسندگان آن سعی بر اطلاعرسانی دارند یا میخواهند دایرهٔ واژگانشان را به رخ خواننده بکشند!، چه دلیلی دارد متن خبری پر از کنایه و تشبیه و امثالهم باشد!، آیا قرار است روزنامه بیش از آنکه اطلاعرسانی کند اثری هنری باشد؟، اگر اثر هنری بود حتماً مردم روزنامههای باطله را قاب میگرفتند و مانند تابلو نقاشی روی دیوار نصب میکردند، و روزنامهٔ خواندهشده بهجای دکان سبزیفروش سر از قفسهٔ کتابخانه درمیآورد. گاهی اصطلاحات و لغاتی را میخوانم که خدا میداند از دهان کدام باستانشناسی دررفته است!، احتمالاً آخرین بار روی سنگنوشتههای حمورابی دیدهشدهاند، و گاهی تشبیههایی شنیع و دور از ادب که بعضاً نثار قشری خاص میشود. عدهای نیز سابق در میدان ترهبار پشت بلندگو جار میزدند و دلالی میوه میکردند، اما به جهت آسیب حنجره روی به روزنامهنگاری آوردهاند و حال شارتوشورتشان روی کاغذ مردم را به آلبالو و گیلاس امثالهم تشبیه میکند. بگذریم، دوست ندارم با ذکر اسامی پست و فرومایه شأن متن خود و خاطر خواننده را خدشهدار کنم، اما حتماً میدانید روی صحبتم با چه قماش "اراذل ادبی"ست.
گاهگداری با اشعار و نوشتههایی روبهرو میشوم که مانند "قُلکی مزین" از جداری ارزشمند ساختهشدهاند، اما بهمحض آنکه پوستهٔ نثر بغرنج و دشوارشان شکست، دو قِران حرف حساب هم از دلشان بیرون نمیآید. نمیدانم چه اصراری ست بر دشوار گویی! واقعاً بعضی وقتها باید گفت: "فهمیده شدن یا نشدن، مسئله این است!"، نمیدانم این چه رفتار دوگانه ایست، آدمها از هر رتبه و طبقه اجتماعی، اعم از فقیر و غنی، عالم و جاهل، هنرمند و غیر هنرمند که باشند از یک سو درگذر زندگی همواره به دنبال فردی هستند که آنها را درک کند و حرفشان را بفهمد، از سویی دیگر به دلایلی نامعلوم بعد از فهمیده شدن نوعی احساس سادهلوح پنداری و گرایش به بیهوده پروری باعث میشود تا دست به خلق آثاری عجیب و نامفهوم بزنند.
حتماً تا به اینجا بارها از خودتان سؤال کردهاید "خب که چی؟" "این حرفا یعنی چه!؟، امیدوارم این سؤال را پرسیده باشید، حال فرض میگیرم که پرسیدهاید و اجازه دهید تا پاسخ "خب که چی ها و یعنی چی های" لحاظ شده را بدهم. بهقولمعروف که میگویند "هدف وسیله را تعیین یا توجیه میکند"، گاهی اوقات هم میشود که "وسیله هدف را نابود میکند". برفرض مثال عکاسی را در نظر بگیرید که برای به تصویر کشیدن هنر خود ابزار و وسایل گران بهایی را خریداری کرده است، بعد از مدتی عکسبرداری از شهر و آدمهای پیرامونش احساس میکند همهچیز بیرنگ و ملالآور است و آدمها آنطور که باید در عکسها ظاهر نمیشوند، لذا برای نشان دادن کارایی ابزار خود به محلههای اعیاننشین شهر میرود تا فضای رنگین و آراستهتری را بیابد، ولی بازهم ارضاء نشده و در جستجوی فضایی درخور هنر خود کشورش را ترک میکند و نهایتاً در گوشهای دورافتاده از دنیا ماکتی خوشرنگ و لعاب همراه با آدمکهایی زیبا باب طبع و سلیقه خود ساخته و در خانه به عکاسی میپردازد، در حقیقت او هدف را قربانی وسیله کرده است. نظیر همین اتفاق در بسیاری از نوشتههای بهظاهر فاخر و ارزنده نیز میافتد، الفاظ آنچنانی بیجا در متن مانند ابزاری گرانبها صداقت کلام را باطل میکنند و از آن آرایهای مجلل میسازد که باعث شده تنها مکانی خاصیت و جلوهاش بروز کند که به آنجا "تعلق توان" دارد (ویترین), و هرگز استطاعت راه یافتن به جهان آن سوی شیشه را پیدا نخواهد کرد. اما "خب که چی" مهمتر همان صداقت کلام بود که به آن اشاره شد. معتقدم انسان باید مرتباً از دریچه صداقت هر آنچه را در ذهنش پرورانده قضاوت کند، باید همواره اندیشمندانه و با تعمق سخن گفت اما هنگام محک و آزمودن خود عامیانهترین پرسشها را مطرح کرد.
به خاطر دارم روزی از خودم پرسیدم "برای چه مینویسی؟" بعد از کمی تأمل در پاسخ گفتم "نوشتن مثال مناقشه ایست که هیچگاه پیروز آن نبودهام و هرگز اشتیاقی به پیروزی نداشتهام، زیرا شکست امیدی تازه در من وضع میکند، و اگر روزی پیروز این میدان باشم دیگر رغبتی برای نوشتن نخواهم داشت، بنابراین مینویسم تا امید را در شکست تجربه کنم". این جواب باوجود تبادر حقیقت و معنایی صریح به ذهن آنچنان به دلم ننشست، بار دیگر از خودم پرسیدم "خب که چی؟"، این بار در پاسخ گفتم "نوشتن را دوست دارم "، و این جواب دلنشین و صادقانهای بود در پی پاسخی اندیشمندانه، نهایتاً با ادغام هر دو جمله اینگونه پاسخم را اصلاح کردم: "نوشتن همچون مناقشه ایست مفرح که اشتیاقم به آن باعث میشود حتی هنگام مغلوب شدن امید و رغبتی تازه بر من چیره گردد، این امید خود گونهای ویژه از پیروزی ست که در دل شکست میروید، بنابراین مینویسم تا بر شکستهایم پیروز شوم".
شاید بازهم میپرسید "اصلاً چرا باید گفت خب که چی!"، یا شاید میگویید "خب حالا که چی که بگیم خب که چی؟". راستش جواب این مورد آخر کمی سخت است و نمیدانم چه بگویم، اما گاهی اوقات قبل از نوشتن نخست چند علامت سؤال میگذارم بعد پشت آنها را با افکار و جملههایم پر میکنم، گاهی هم آرزو میکنم ای کاش روزی در جهان نامگذاری شده بود به نام روز "سؤال" یا "پرسش"، در آن روز همه آنچه به ذهنشان میرسید در قالب جملات سؤالی بیان میکردند، یقین دارم اگر این روز صد سال پیش میان مردم دنیا رواج مییافت قطعاً جهان صدها سال ازآنچه امروز است جلوتر بود، البته چه بسیار انسانهای شریف و باذکاوت که در اعصار گذشته میزیسته اند و باوجود منابع قلیل و مخاطرات فروان به اهمیت سؤال پرسیدن پی برده بودند، اما متأسفانه زندگی روی خوش به آنها نشان نداد و عاقبت جام شوکران نصیبشان شد. جای تعجب است که چرا امروزه در ظهور دنیای ارتباطات، و همینطور گسترش روز افزون اطلاعات و دسترسی به منابع بسیار انبوه در فضای مجازی و حقیقی کمتر کسی زحمت سؤال پرسیدن را به خود میدهد!، در روزگاری که با فشردن چند کلید میتوان جواب هزاران سؤال را در کسری از ثانیه یافت، حس کنجکاوی به تاریخ پیوسته و حرفهای دسته چندم و کارکرده آنقدر رواج یافتهاند که دیگر مجالی برای خلاقیت نیست. آدمی که از پرسش و کنجکاوی تهی باشد، هر آنچه را میشنود باور خواهد کرد و درازا توقع دارد هر آنچه را به زبان میآورد سایرین بیقیدوشرط بپذیرند، این دومین "خب که چی" مهمی بود که به ذهنم خطور کرد، جهل مرکب در قیاس با این معضل چندان چیز بدی نیست، آدم جاهل هرچقدر هم کورکورانه به مسائل بنگرد نهایتاً به خودش آسیب میرساند، اما آدمی که خودش نمیداند و از سایرین نیز "توقع" دارد ندانسته زندگی کنند مانند واگیری مهلک و کشنده است که میتواند فرهنگی را از پای درآورد و تمدنی را به ورطه سقوط بکشاند. بههرحال امیدوارم اهمیت و نقش برجسته "صداقت و اندیشه و پرسش" و فقدان آن در میان همگان احساس شود و به قول شاعر که میگوید "نه همین لباس زیباست نشان آدمیت"، اسیر ظاهر پردازی و تفاخر صرف در کلام نباشیم.
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی