نسیان رقتبار تر از مرگ است. آدم مرده شاید فاتحهای نصیبش شود اما آدم فراموششده فاتحه حضورش را خواندهاند، خودش هم به درک واصلشده است. همچون آن موجودات مفلوک که از فرط سرما و اعتیاد مانند کرم به زیر خاک لولیده بودند، گورخواب ها را می گویم. شاید اگر همانجا جان میدادند اکنون تکهای سنگ به نامشان بود. چند روز دیگر چرک و کبرهٔ بدنشان پاک نشده میگریزند و سر از کثافتگاه دیگری در خواهند آورد و گرد و خاک گورخوابی در تاریخ گموگور میشود. امروز خودشان زیر خاک رفتند، فردا حکایتشان را همچون اجساد گمنام را خاک میکنند. امروز تیتر خبرها و دسترنج روزنامهنگاران و عکاسان با آن پرتابهای " سه امتیازی"، یک ورزشگاه آدم آه و ناله کنان نیم خیز میشود. فردا روزنامههای باطله میان سبزی و لبو و امثالهم.
مانده ام اینهایی که تیتر روزنامهها را حروفچینی و چاپ میکنند چطور با وجدان خود کنار میآیند. خسته نباشید عزیزان اما کارتان چیزی شبیه به گورکنهاست، هر روز باید اجساد مصیبتِ تیترهای خواند شده را یکجایی دفن کیند تا گندش درنیاید، بعد به خانه بروید و برای مراسم فردا صبح آماده شوبد. حتما عادت کرده اید.
مردم این مصائب را کجای تاریخ چال خواهند کرد!، در میان افتخارات فسیل شده هزار و چهارصد سال پیش و یا شاید در افقهای هزار و چهارصد و چهار سال دیگر! انگار کاسه افتخارات ما تنها درگذشته و آینده لبریز میشود. شاید اینکه میگویند " از حال یکدیگر غافل نشویم" مراد زمان باشد نه اصل حال و روزمان، شاید اگر رسم بود مصیبت را در کنار افتخارات چال کنند ماهیت عبرتآمیز تاریخ، به تاریخ نمیپیوست.
مانند آن عکاس سرشناس که پس گرفتن عکس معروف خود (پسربچهٔ سودانی کنار لاشخور) دست به خودکشی زد. حتماً به فضاحت امر واقف بود و میدانست اگر زنده بماند مردم عکسش را دفن میکنند و درازا او را در کنار افتخاراتش به یاد میآورند. خودش را مدفون کرد تا روایت عکس در کنار افتخاراتش ادامه یابد.
*
دوست تندمزاجی داشتم که همیشه مرا سرزنش میکرد و میگفت: " آخر به تو چه؟، نفست از جای گرم درمیاد؟ این اراجیف چیست که مینویسی؟، گرسنگی نکشیدی عاشقی را فراموش کنی، سرت بهکار خودت باشد"
میگفتم: به خدا قسم که سرم بهکار خودم است. اما با دلم باید چه کا رکنم، گاهی بدجور میسوزد. این نفس گرم که میگویی از دل سوخته بر میخیزید. گرسنگی و عاشقی هم برایم حکم دوپینگ را دارد، هر دو را کشیدهام، نشئگی هرکدام فرق میکند.
میگفت: "دل سوخته نیست تب کردهای هذیان مینویسی."
میگفتم: "آری درست است تب کردهام، حالم بد است، ویروس مغزی گرفتهام، اما این ویروسها مثل شما با فین و فون کردن و تنقیه مخاط خلاص نمیشوند، دست از سرم بردار باید بنویسم".
*
حال که عمیقتر میاندیشم فکر میکنم حق با او بوده است. اینها را مینویسم، خب آخر که چه؟ با زمان چهکار باید کرد! زمان همانقدر که مرهم زخمهاست خود زخم عمیقی ست بیمرهم. با دنیای نسبیتها چهکار باید کرد!، نسبت "گذر زمان" به "تعداد مصائب" یک سال چقدر است!، هرچه تعداد فلاکت و بدبختیها بیشتر باشد زمان کمتری برای فراموش کردنشان صرف میشود. باید یکی را هضم کرد تا جا برای دیگری باز شود. شاید همان قانون جنگل درمیان مصیبت و رنجکشیده حکمفرما باشد. قوی ضعیف را نابود میکند. مصیبت و رنجهای بزرگ کوچکترها را میبلعند. مثال روایت گورخواب های بیچاره، تا صد سال دیگر که تاریخ تصمیم به تکرار خود بگیرد درهمان حالت لولیده خود گموگور باقی خواهند ماند. انگارنهانگار، هیچ به هیچ...
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی