خرید بک لینک

من نویسنده یا شاعر نیستم
هیچگاه دنبال "بیان" احساسم نبودهام
اینکه بخواهم "حس بگیرم"، یکدفعه جرقهای بخورد، الهام شود، این کارها را بلد نیستم.
همیشه احساسم به کلمات فشار آورده، هنگام رها شدن فرم "بیان" میگیرد.
پیرو قوانین ترمودینامیک است، به وجود نمیآید و از بین نمیرود، از شکلی به شکل دیگر تغییر ماهیت میدهد، اگر ننویسم حتماً از جای دیگر بیرون میزند.
راستش را بخواهید کلاً با نوشتن مشکلدارم، خطم را جلوی آفتاب بگذارید کسوف میشود،حافظهام خراب است، املای لغات را فراموش میکنم
اما میدانید در زندگی یک چیز را خوب یاد گرفتهام ،"سفر کردن"
این چیزها که مینویسم سفرنامه است.
احوالاتِ یک دورهگرد یا درویش، البته کوله و توشه راه ندارم، ریش و قبای بلند هم همینطور، اما اهل سیر و سفرم.
جای دور نمیروم، بین آدمها سیر میکنم و میان دنیایشان سفر
روز و شب، ماه و سال
رهنورد ناکجاآبادها
گشته و سرگشته
برگشته از وسوسه یافتن
رفته و پیموده و آمده
فارغ از اندیشهٔ رسیدن
حالِ غریب و آشنایی ست
پیمایشی بدیع بر جادهای آشنا
اما بهسوی گذرگاهی ناپیدا
فال است و تماشا
امروز کولی و فالگیر، گویندهٔ فردا
فردا نشسته بر کرسی امروز
ردیف اول تماشاخانه
تماشاگر گذشته و حال
همچون مخاطبی بیاثر
به امید پایانی خوشایند.
"عزیمت گاه دشوار است"
اگر مقصد آدم باشد
جهان گردی رنج است
اگر جهانت روی دوپا راه برود
کوچ کردن هوش و ذکاوت میخواهد
اگر زمستان بیخبر آید
مهاجرت برنامه "ریزی" میطلبد
برنامه را دور "ریز"
باید سبکبال پرواز کرد
"عالم آدمها متفاوت است"
کوچک و بزرگ دارد
درهم نیست
اما برهم چرا
دلالت دارد
گاه بزرگ
قدِ کهکشانی بیپایان
با ماه و خورشید و قمر و منظومهی خودش
گاه کوچک
قدِ دانهٔ انگور،اما شیرینتر از هزار راه شیری
با تمام سیارکهایش.
"تجارت میان آدمها سخت است"
باید زبانِ "مبادلهای" آموخت
یک جمله میشنوید
"دوستت دارم"
با چند جمله دیگر مبادله میکنید
"من هم همینطور"،"من هم دوستت دارم".
بودن و ماندن یا حتی زندگی "با" یا در "کنار" کافی نیست
اینها ادبیات گردشگرهاست
سیاحت است
"باید آدمها را زندگی کرد"
میشود "چند ذات" پندار بود
به ذات نیک و پلید اندیشید
خوبی را ساخت
بدیها را تخریب کرد و دوباره از نو ساخت که خوب شود.
"میشود اصلاحپذیر بود"
سیرت را شش تیغ کرد
از ته تراشید
اجازه داد اخلاق دوباره رشد کند
که پُرپُشت شود.
"میتوان به محبت سلام کرد"
نه اینکه صبر کرد اول او سلام کند
بهزور سر تکان داد
محبت که بزرگتر و کوچکتر ندارد
احترام هم گذاشتنی نیست
برداشت هم نمیشود
مگر حساب بانکی ست!
متقابل هم نیست
مگر جنگ است!
احترام ،احترام است دیگر
نقشهبرداری نمیخواهد
گودبرداری لازم دارد
که عمیق شود از ته دل.
"میتوان عاشق بود و عشق ورزید"
نه اینکه پریشانحال و بیمار شد
باید رفت باشگاه پرورش اندام
عضلات قلب را آنچنان "ورزیده" کرد
آنقدر محکم برای یکدیگر تپید که بر دل لرزه اندازد.
"میشود گاهی با آدمها تصادف کرد"
سوار ماشین شد
خطاهایشان را "زیر" گرفت
از روی آنها "گذشت" و پشت سر را نگاه نکرد.
"بعضی وقتها باید مریض و دیوانه شد"
گل و شیرینی خرید
رفت عیادت آدمهای سالم
حالشان را "نپرسید"
هول میشوند جواب نادرست میدهند
باید گفت حالت خوب است
بی علامت سؤال
بیچونوچرا.
"گاهی باید با آدمها دستبهیقه شد"
روی تشک رفت و کُشتی گرفت
زیر یک خَمِ ابرویشان را بگیرید
پشتِ لبخند ضربهفنیشان کنید.
"گاهی باید سراسیمه نزدیک خانه آدمها شد"
با مشت بر در کوبید
آنقدر محکم که صدایش تمام محل را بردارد
در را که باز کردند
پرسید: میخواستم بدانم آیا اینجا هنوز کسی "زندگی" میکند؟
یا همدیگر را فراموش کردهاند!.

برچسب: اعترافات یک ذهن خطرناک,اعترافات يك ذهن خطرناك,اعترافات یک ذهن,اعترافات یک ذهن خطرناک هومن سیدی,اعترافات یک ذهن مغشوش,اعتراف یک ذهن خطرناک,فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,فيلم اعترافات يك ذهن خطرناك,فیلم اعتراف یک ذهن خطرناک,دانلود فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک, نویسنده: آدرین فدایی تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 4:16

صفحه بندی