
گاه میان قدمهایم ناگهان صدای فریادی از دوردست در کوچه و خیابان میپیچد یکهو دلم پرآشوب میشود پاهایم نافرمانی میکنند نکند اتفاق ناگواری افتاده باشد! ماشینی لبریز از هیاهو و شادی بهسرعت از کنارم میگذرد. نفسی آسوده میکشم و دلم با شتاب عبور ماشین ژست تبسم به خود میگیرد و جانی تازه بار دیگر جسم را بدرقه می کند این اتفاق هر روز و هر هفته رخ میدهد هر بار دلم میریزد و گامهایم سخت میشوند گویی لبخند همیشه جایی پشتِ خانهی نگرانی نهان شده و فریاد نشانیاش را خوب نمیداند انگار باید همیشه زنگ خانهی نگرانی به صدا درآورد و سراغ لبخند را از ...
ادامه مطلب