
خیزِ شب، نیمهاش به تامِ ظلمت میرسد و کهنه خشمِ فروخوردام چو تک پیادهای، بی نظام بازماندهٔ نسلی خود خورده، به چنگالِ رشک و تمنا چهره تکیده آتیه بر خشتِ ماسیدهٔ امید خراشد، گویا درین قارهٔ نادیدگان و زین قطبِ آفتاب گسیخته سقِ سیاههٔ آفاق رنگبهرنگِ پریدهٔ شفقت تنها بَرچین و شکنجِ شفق طلوع کند، شبانگاه تنِ عریان به آسمان خواهم زد که شاید، نشتِ "هیسِ" قلبی دور تپیده چو زمزم و چِک چِکی درد چِکیده بر سینهٔ چاکیدهام شهدِ فراغ تراود ...
ادامه مطلب