باران - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 4:16
دیروز زیر باران ماندم یکسره به زمین و زمان فحش می دادم امروز بدن درد و احوال ناخوش زمین گیرم کرده دارم به احساسات شاعرانه و ادبیم نسبت به باران فکر میکنم چقدر ما آدم ها متفاوتیم با آنچه می اندیشیم از آنچه به زبان می آوریم و آنگونه که عمل می کنیم
نمکزارِ سرد - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:43
xa0 ای نازنین در دیار آوازه پرستان غنچهی شعر و حکایت بهر که شکفتی؟، مگر نمیدانی؟ اینجا فصلِ روییدن بهارِ شُهره و نامداریست، چتر روایتِ دل بهر که گشودی؟ مگر ندیدهای؟ اینجا وقتِ باریدن نمکزار و اسیدی ست، گر توانی رو بال درآور فرشتهای شو کتیبهای آسمانی نازل کن بنگر چه دژخیمانه جماعت شوریده و زبان گَزید...
خیلی محرمانه - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:43
تنهاییام از آن دسته دردهای مهروموم دار است، لاک قرمزی رویش خورده، نوشته:"خیلی محرمانه!". نمیدانم چرا اما هر وقت که نوبت به وصف حالش میرسید،"تیغِ غیبی" رشته کلام پاره میکرد و زبانم قفل میشد. شده بود مصداق "زبان قاصر" شاید هم کملطفی از جانب من بوده! آخر به یاد دارم یک روز دستش را گرفتم بردم انتهای صف،...
مردهای گوگولی مگولی - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:43
من نمیدانم این تلطیفهای فانتزی را که راجع به جنس مرد نوشته میشود چه کسانی مینویسند!، متنی میخواندم که مردها را به پسر کوچولوهای ریشدار و موجوداتی که زورشان به در کنسرو میرسد و امثالهم تشبیه کرده بود، یا درجایی دیگر خواندم مردها این موجودات شکمگنده و کچل و دوستداشتنی و...، بعید میدانم این چیزها نوشته...
کار و زندگی - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:43
xa0 کسی اگر بیکار شود همیشه عدهای هستند که بگویند:" یارو کار و زندگی نداره!" اگر همان شخص زیاد کار کند بازهم بعضی میگویند: "ایبابا زندگی که نشد همش کار!" آدم یک لِنگش در هوا و آنیکی همراه خودش در خلاء میماند، معلوم نیست زندگی کردن کار است یا کار کردن زندگی! برای خودم هم جای سؤال دارد که کدام به کدام...
شبانگاه - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:42
خیزِ شب، نیمهاش به تامِ ظلمت میرسد و کهنه خشمِ فروخوردام چو تک پیادهای، بی نظام بازماندهٔ نسلی خود خورده، به چنگالِ رشک و تمنا چهره تکیده آتیه بر خشتِ ماسیدهٔ امید خراشد، گویا درین قارهٔ نادیدگان و زین قطبِ آفتاب گسیخته سقِ سیاههٔ آفاق رنگبهرنگِ پریدهٔ شفقت تنها بَرچین و شکنجِ شفق طلوع کند، شبانگاه ...
ساعتِ "شَم"ماته - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 17:27
xa0 عقربک چه لرزان تیک و تاکد این تکرارِ دیرگذشت، چو زمانه واژگونند پیکرِ واژگانم و سکوتم مکتوب، چو برگِ سفیدِ خاطراتم کَفنِ خُناق خوردهام، خانهام لُختهلُخته چو آوارهام خونهام لَختهلَخته چو آزادهام، در بیمِ خنجر و خیانه سینهی دیوار تپیده این قلبِ رمیده، کجا خواب رود ساعتِ "شَم"ماته کجاست پایانِ "هرآ...
سفید برفی - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 21:29
xa0 زنی را میشناختم که شریک عاطفیاش را تا سرحد مرگ دوست میداشت، اما از بدِ روزگار دچار نوعی "جنون درک نشدن" آغشته به "مالیخولیا و خودخواهی" شده بود، مرضی لاعلاج که علائم آن، گاه هنگام شکلگیری رابطههای عاطفی بروز میکند، زمانی که یک طرف تصمیم میگیرد برای اینکه بهتر درک یا دوست داشته شود رفتار و شخصیتِ...
تک برگ - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 10:03
پاییز فصلِ ریزش و بارش و افتادن هاست دلت "میریزد" یادت "میافتد" آن "تک برگی" که نباید میافتاد بعد "باریدنت" میگیرد
آدمِ سنگی - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 9:40
xa0 xa0 xa0 پروانه خوب میداند جماعتی که او را "کِرم" و لایق "خزیدن" میپندارند هرگز به "پرواز" وی ایمان نخواهند آورد،ازاینرو پیلهای دور خود میتند تا هنگام پروراندنِ بالهایش از گزند "تنگنظران" در امان باشد. شاید حکایت گذر انسان و پیوند او با انسانیت در روزگاری که همگان بر طبل "انسان همآرزوست" میکوبند ...
کبریت سوخته - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 3:01
xa0 مادام "عکسیپور" تصویر "کبریت سوختهاش" را به اشتراک میگذارد موسیو "لایکزاده" چند صدبار خودش را به عکس میمالد بلکه اصطکاک "ذلت" آتش "هوس" را روشن کند یکی نیست بگوید،آخر"گُجسته باطن"،آن "خُجسته" خاطرعکس است کبریت سوخته روشن که نمی شود هیچ،عاقبتِ "مالیدنش" روسیاهی است و بس حقی که در فضای بی وزنی عقل...
ترازو - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 10:59
xa0xa0آخرین باری که خودم را وزن کردم همچین جایی بود روی ترازو ایستادم عقربهاش همینطور بالا میرفت نگاهی به پسرک انداختم عقربه حرکت معکوس به خود گرفت داشتم از خجالت آب میشدم
آهیده مُردگان - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 14:06
xa0 عالمِ حسرت میکُشد و xa0 خاک از سر گذشتهای xa0 رگِ خوابِ زمین xa0 در غفلتِ آسمان xa0 میزند، xa0 ز ریشه دَواندهای xa0 مرگ پیره بندد و xa0 چشم به راه او xa0 خشکیده درختی xa0 روید، xa0 بر پیکر انتظار xa0 علف، صبر گردد xa0 که آغوش را xa0 هرگز پایانی نباشد xa0 درین جنگلِ xa0 آهیده مُردگان
چشمانِ کاملاً باز بسته - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 15:55
xa0 xa0 xa0 "میلهها" مرتکبِ بزرگترین خیانت در حق بشر شدند xa0 مفتولهایی شدند رشد کرده،"دستگیر" مانند xa0 درست اندازه خلاء "مُشتانِ گره کرده" xa0 شکافهایی شدند فریبنده،"چشمگیر" مانند xa0 درست اندازه روزنهی "پِلکانِ باز بسته" xa0 شاید اگر "شرافتِ" دیوار را داشتند xa0 "پُشت" و “آنسو"، اغفال نمیشد xa0 ش...
دَمی با آینه - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
xa0 xa0 بعد از مدتها بازهم سراغ آینه رفتم، چند سالی بود که عادتِ "خودخیرِگی" به همراه آن حال گنگ و غریب، و ساعتها میخکوب ایستادن فراموششده بود تا اینکه امروز یکدفعه ندانستم چطور و چگونه مانند متهمی قیام کرده دوباره در مقابل "قابِ داوری" قرار گرفتم. میگویم قابِ داوری چون ایستادن جلوی آینه شرایط دشوار...
ترانههای ماندگار - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
xa0 سوار تاکسی در حال حرکت به سمت خونه بودم، همهچیز مرتب بود تا اینکه یهو قریحه موسیقیایی آقای راننده گُل کرد و تصمیم گرفت ضبط ماشین رو روشن کنه اولش با خودم گفتم: "ای وای من، کاش هَندزفیری گوشی همرام بود" بعد گفتم : حالا خیلیم مهم نیست راه زیادی تا خونه نمونده، این ده بیست دقیقه رو به آهنگی گوش مید...
عِیشی با خیام - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:51
xa0 ای حکیم xa0 عمر گرانقدر را xa0 بر گسترهی بیکران اندیشه خویش xa0 مثال باده نشینان xa0 در لم یزرع جهالتِ بد ذاتان xa0 آواره گشتی xa0 دریغا که پندارِ همذات xa0 متاعی بس گران بود xa0 آن روزگاران xa0 ای حکیم xa0 غم امروز به فردا سپردی xa0 مرغِ طرب xa0 در مستی جستی xa0 حریفِ غمخوارت نبود xa0 از نسل ان...
قانون ریزش - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 12:08
xa0 در عجبم!مگر "نیوتن" "پاییز" را ندیده بود!که برای یافتن قانون "ریزش"تا "تابستان" انتظار رسیدن "سیب" را کشید!شاید هم شکوه و "جاذبه" پاییز بودکه تمام فصل "علم" را از سرش میپراند.
پلاک شادی - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:50
xa0 گاه میان قدمهایم ناگهان صدای فریادی از دوردست در کوچه و خیابان میپیچد یکهو دلم پرآشوب میشود پاهایم نافرمانی میکنند نکند اتفاق ناگواری افتاده باشد! ماشینی لبریز از هیاهو و شادی بهسرعت از کنارم میگذرد. نفسی آسوده میکشم و دلم با شتاب عبور ماشین ژست تبسم به خود میگیرد و جانی تازه بار دیگر جسم را بدر...
بتِ حسرت - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 19:28
xa0 دل شکستن هم آداب و رسوم دارد، فوت و فن دارد، اول چند ضربه "کممحلی" میزنید، کمکم ضربههای سنگینترِ "دوستت ندارم"، بعد "تَرکَش" میکنید که "تَرَک" بردارد، و نهایتاً ضربهی سهمگینِ "همهچیز بین ما تمامشده است". اینطورکه آدم میشکند لااقل چند تکهی خوشدست و تیز میماند بردارد "رگِ" عواطف و خواستهایش را بزن...

برچسب‌های مرتبط

سال روز کوروش کبیر | سال روز تولد کورش کبیر | اعترافات یک ذهن خطرناک | اعترافات يك ذهن خطرناك | اعترافات یک ذهن | اعترافات یک ذهن خطرناک هومن سیدی | اعترافات یک ذهن مغشوش | اعتراف یک ذهن خطرناک | فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک | فيلم اعترافات يك ذهن خطرناك