ای نازنین
در دیار آوازه پرستان
غنچهی شعر و حکایت
بهر که شکفتی؟،
مگر نمیدانی؟
اینجا فصلِ روییدن
بهارِ شُهره و نامداریست،
چتر روایتِ دل
بهر که گشودی؟
مگر ندیدهای؟
اینجا وقتِ باریدن
نمکزار و اسیدی ست،
گر توانی رو بال درآور
فرشتهای شو
کتیبهای آسمانی نازل کن
بنگر چه دژخیمانه
جماعت شوریده و زبان گَزیده
نخوانده نیمی سورهات
نام خدایت طلب کند،
ای نازنین
این خشکه بیابان،
امیدِ کیست، سر سپردهای؟
مگر نمیدانی؟
اینجا سر سپردن
کوچ ییلاق و قشلاق است،
کجا گریزان شوی، بینام و نشان
کجا رها روی، بی اسم و رسم
اینجا رونقِ "نامدانیست"
رخت ِآدمِ بینام
مثال چشمانِ بدنظر
سپید و نمک اندود است،
اینجا زمستانِ "آوازهخواهیست"
آدمِ بی آوازه
چو کَفَنش
سفید و برف پوشیده،
ای نازنین
فراموش مکن
چه بیرحمانه آمد
پیوند دو یکرنگ
یکی میپوشاند و میلرزاند
یکی میسوزاند و اشک میکرد،
سوز زمستان که گویند
تحفه سرما نیست
پیمان برف و بوران
بر شورهزارِ بی مروتیست
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی