خرید بک لینک


من نمیدانم این تلطیفهای فانتزی را که راجع به جنس مرد نوشته میشود چه کسانی مینویسند!، متنی میخواندم که مردها را به پسر کوچولوهای ریشدار و موجوداتی که زورشان به در کنسرو میرسد و امثالهم تشبیه کرده بود، یا درجایی دیگر خواندم مردها این موجودات شکمگنده و کچل و دوستداشتنی و...، بعید میدانم این چیزها نوشته مردها باشد، اگر هم اینطور بوده چندان رو راست به نظر نمیرسد!، بگذریم...، اجازه بدین من هم چندخطی در باب این موجود (بهزعم دوستان) فانتزی و گوگولی که بانی دو "جنگ جهانی" و صدها جنگ کوچک بزرگ دیگر بوده است بنویسم.
به نظر من "مرد" موجود محکومبه جدال و نفرینشده ایست، از روزی که چشم به این دنیای هردمبیل باز میکند تا رسیدن به سنِ بلوغ یا به قول خودمان همان "سن تکلیف" تنها هموغمی که دارد بازی و اتلاف وقت است. (البته سن تکلف که چه عرض کنم! شاید از دیدگاه دین و انجام فرایض آن اینطور باشد، اما از منظر اجتماعی آغاز بلاتکلیفی و سردرگمی است).
این موجود نگونبخت پس از سپری کردن دوران شیرین کودکی و نوجوانی پا به عرصهی جنجال و رقابت بزرگسالی میگذارد و کمکم میفهمد که دیگر وقت آن رسیده که "بشود"، یعنی بهقولمعروف باید برای خودش "کسی بشود"، درس بخواند، شغلی پیدا کند، حرفهای بیاموزد، گاهگداری عربدهای بکشد که پُز صدای تازه دو رگه شدهاش را هم داده باشد، خلاصه یک خاکی سرش بکند که ثابت کند مرد "شده" است.
در طول عصر طلایی رشد و شکوفایی "مرد" عوامل مختلفی وجود دارد که به "شدن" او کمک میکنند، مهمترینِ آنها "جسم" است، جسم یا بدن موجودِ "شده" در این برهه زمانی خاص و حیاتی سوخت موردنیاز برای رقابت و ستیز را تولید میکند، کیلو کیلو از انواع و اقسام تولیدات "هورمونیک"، از طرف دیگر چاشنی انفجاری جدیدی به این انبار هورمونیک مهمات اضافه خواهد شد به نام "دختر"، او هم مزید بر علت میشود تا موجودِ "شده" در مسیر موفقیت هر که را سر راهش قرار گرفت منفجر کند و به هوا بفرستد.
چند سال آغازین دورانِ "شدگی" غشاء خارجی مغز موجودِ شده وظیفهی خاصی ندارد، نقش کیسه هوا را بازی میکند، اگر بر حسب "تصادف" قرار شد فکر کند یک دفعه باز شده و عمل میکند، البته آنهم چند صدم ثانیه بیشتر به طول نمیانجامد، سیستمی شبیه به برق اضطراری، جریان اصلی هورمونیک که قطع شد وارد مدار میشود تا زمانی که ایراد رفع گردد، در همین حد که از مخمصه پیشآمده نجات پیدا کند، اگر به اطرافتان نگاه کنید مصادیق رفتاری این موجودات بهوفور یافت میشود، مثلاً روزی در اتوبوس نشستهاید، دو عدد موجودِ "شده" را میبیند که در عنفوان "شدگی" منظم و باوقار کنار هم ایستادهاند، ناگهان یکی تصمیم میگیرد از میله اتوبوس آویزان شود و پاهایش را دور گردن دیگری قلاب کند، بعد باهم دیگر هوار میکشند، دستآخر هم هر دو با "مُخ" زمین میخورند و هِرهِر و کِرکِر کنان بلند میشوند.
بعد از دورانِ "شدگی"، مرد وارد مرحله جدیدی از زندگی میشود به نام دورانِ "باشندگی"، در این دوران موجود بیچاره که بخش عمدهای از زندگیاش را در انقیاد هورمنیک به رقابت و ارضای خود پرداخته، و بالاخره توانسته بعد از سالها ممارست "شده" شود، یعنی "برای خودش کسی بشود"، حال باید تلاش کند در ادامه روند مرد "شدن" مرد "باشد" یا باقی بماند، یحتمل تشکیل خانواده داده است، درسخوانده و شغلی بیربط با رشته تحصیلیاش پیداکرده، یا مغازهای بازکرده یا مسافرکشی میکند، دیگر از آن انبار مهمات هم خبری نیست، عامل انفجاری (دختر) پس از ازدواج با موجود "باشنده" تبدیل به عامل انتحاری شده و بخش اعظمی از مهماتش را منفجر کرده است، تنها قسمت کوچکی باقیمانده که گاهی شبها قبل از خواب، جهت تفرجِ همسر یا در مجالس دورهمی به خاطر خارج نشدن از میدان رقابت مانند "مُنور" آن را هوا میکند، این کاسته شدن از مقدار مهمات هرومونیک به "او" کمک میکند تا مناطق جدیدی از مغز خود را فعال کند، عموماً این فعالیتهای تازه زمانی صورت میگیرد که موجود مذکور با همکار یا دوست آشناهایش وارد مباحثه میشود، مثلاً: تصور کنید ضیافت شامی برپا است، عوامل انتحاری در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام هستند، جناب باشنده در کنار دوستان خود نشسته و به مکالمهای که بین سایر "باشندگان" در جریان است گوش میدهد، مدتی به همین منوال میگذرد تا اینکه ناگهان مغز نیمه فعالش وارد مدار میشود و به او یادآوری میکند که برای مدت زیادی ساکت مانده و در شُرف "کمآوردن" است، موجود باشنده ما هم چند تا از مُنورهایش را جهت روشن کردن مناطق بیشتر مغز به هوا میفرستد و یک دفعه میگوید: "راستی شنیدین میگن زمین گرد نیست!؟"، با گفتن این جمله توانسته در وهله اول مکالمه را ساقط کند و همینطور بحث جدیدی را آغاز کرده که مطمئن است اگر خودش هم نتوانست پیروز آن باشد بقیه هم نه میتوانند چیزی را اثبات کنند نه رد کنند.
خلاصه این دوران باشندگی تا اواخر میانسالی با همین کشمکشهای احمقانه و خرده غلیان های هرومونیک ادامه پیدا میکند تا اینکه نوبت به مرحله "پاشیدگی" میرسد، این دوران که با کهنسالی همراه است بهترین فرصت برای مغز است که بتواند پس از اتمام انبار مهمات با فراغ باز تمام نواحی خود را بهکار بی اندازد که متأسفانه این آرزو را باید به گور برد، چراکه درست در همین موقع است که زوال مغز شروع میشود، روزانه مرگ و جایگزین نشدن چند صد هزار سلول مغزی حافظه و هوش را تقلیل میدهد، مردِ "پاشیده" بعد از یک عمر شدگی و باشندگی تبدیل به موجودی خنگ و خرفت میشود و نهایتاً هم نوبت به دوران "روندگی" میرسد، یعنی رفتن و خلاصه فاتحه...
اما کلام آخر راجع به این موجودات گوگولی و جیگول مگول اینکه بزرگترین گندها و فجایعی که رقم میزنند درهمین دوران پاشیدگی صورت میگیرد، مثلاً پاشیده ای را تصور کنید که در سن "شصت و نه" سالگی بهعنوان حاکم سرزمین عجایب انتخاب میشود، موجودی که مناطق فعال مغز امروزش نصف آن چیزی نیست که ده سال پیش بوده است، بعد از مدتی خرفتی و زوال امانش نمیدهد، و یک روز که وضعیت مزاجش چندان مناسب نیست با صادر کردن دستور جنگ ،مردم خودش یا سرزمین دیگری را به خاک خون میکشد، و در این میان همیشه عدهای "باشنده" و "شده" وجود دارند که به تبعیت از انبار مهمات هورمونیک خود از حاکمی پیروی میکنند که تصمیماتش را از روی "پاشیدگی" یعنی زوال و خرفتی میگیرد.

برچسب: نویسنده: آدرین فدایی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 14:43

صفحه بندی