زنی را میشناختم که شریک عاطفیاش را تا سرحد مرگ دوست میداشت، اما از بدِ روزگار دچار نوعی "جنون درک نشدن" آغشته به "مالیخولیا و خودخواهی" شده بود، مرضی لاعلاج که علائم آن، گاه هنگام شکلگیری رابطههای عاطفی بروز میکند، زمانی که یک طرف تصمیم میگیرد برای اینکه بهتر درک یا دوست داشته شود رفتار و شخصیتِ طرف مقابل را به نفع خود تغییر دهد، گونهای جاهطلبانه از خودشیفتگی که در طی پروسهای طولانی مانند سرطان رشد میکند و منجر به مرگ رابطه میشود.
به همین ترتیب زن بر پایهی تصویرِ"پازل" نیمهکارهای که از شریک عاطفیاش در ذهن متوهم خویش پرورانده بود هر بار تکهای از توقعات بیجای خود را برمیداشت و آنقدر به طول و عرض مرد رؤیاهایش میکوبید تا بالاخره بشود قسمتی از شخصیت او، مبدل شده بود به آدمی که تا سخنی خارج از دایره کوچک شعور ایشان به میان میآمد بیدرنگ میگفت: "چرا هیچکس مرا درک نمیکند"، مثالِ "جلادی مکار" که از جنس عشق، پتک و چماقی ساخته و زیر شکنجه استخوانهای معشوقهاش را خُرد میکند تا در آینده آنطور که او میخواهد به هم جوش بخورند.
این اسلوب را هر روز و هر هفته و برای سالیان متمادی تکرار میکرد تا اینکه بالاخره جورچین کذاییاش تمام شد، و وقتی احساس کرد طرف مقابل به میزان دلخواه "قابلدرک" و "دوست داشتن" است، در اقدام بعدی او را قاب کرد و در گوشهای از زندگیاش قرارداد. گاهگداری برحسب عادت، ترجیحاً روزی یک یا دو بار، صبحها موقع مرتب کردن سرووضع یا شبها قبل از خواب هنگام مسواک زدن به سراغ او میرفت، و نگاهی آمیخته از رضایت و حقارت به ساختهاش میانداخت و با خود میگفت: " ما چقدر باهم تفاهم داریم!"
مرد نیز که از اول به این شرایط اعتراضی نداشت کمکم تبدیل شد به "آینهای" تمامعیار از خواست و علایق زن، خودش را بهزحمت به یاد میآورد، فراموش کرده بود در ابتدای آشنایی"جلاد زندگی" چگونه مجذوب تفاوتهایش بود و امروز سرخورده از بیارادگی خویش، عزتنفسش آنچنان تقلیل یافته که شده است مصداق آن "آینه سخنگو" در داستان "سفیدبرفی"، هیچ نمیکرد جز گفتن مجیز و نشان دادن زیبایی اربابش، البته دو وجه تمایز اساسی درا این مصداق وجود دارد، اولاً بهجای "سفیدبرفی" عنوان این قصه رقتانگیز را باید گذاشت "سیاهبختی"، دوم اینکه مرد بهمنظور نمایش و عرضه زیبایی که هرگز به او تعلق نداشته نیازی به سخن گفتن نداشت، چراکه همچون بازتابی مداوم از خصوصیات دستچین و تحمیلشده، نمیتوانست چیزی جز آنچه ملکه یا فرمانروای زندگی طلب میکرد انعکاس دهد، اسیر زیادهخواهیهای زنی بود که سعی میکرد برای اینکه شخصیت او را به میل و پسند خود شکل دهد پوستش را غلفتی بکند و جای آن کاغذ کادو بپیچد.
بههرحال بدبختانه یا خوشبختانه این رابطه تمام شد، و هر دو طرف به فجیعترین شکل ممکن شکست خوردند، طنز تلخ ماجرا نیز در لحظات پایانی منعقد شد، هنگام جدا شدن زن از بیارادگی و خنثی بودن مرد شکایت میکرد و مرد از این مینالید که چرا زن مانند گذشته او را دوست ندارد.
اگر از من بپرسید کدامیک از آنها مقصر بودهاند، پاسخخواهم داد: هردوی ایشان، هم آنطرفی که متوهم و بیمارگونه "درک شدن" و رسم "دلبری" را نوعی شستشوی مغزی و استثمار تلقی میکرد، و همینطور آن نگونبخت که فکر میکرد اگر مانند غلامی حلقهبهگوش هر چه طرف مقابل بگوید اطاعت امر کند و اجازه دهد عزتنفس و غرورش زیر سؤال برود رسم عاشقی را از فرش به عرش رسانده است.
پینوشت: حال که سخن از "درک" و "شناخت" به میان آمد اجازه دهید من هم چندخطی دراینباره بنویسم، به اعتقاد من از زمان پیدایش انسان تا امروز که صدها هزار سال از آن میگذرد، تاکنون هیچ احدی نتوانسته جز خودش شخص دیگری درک کند یا بشناسد، همینطور اعتقادی به وجود مقولهای به نام "شخصیت فردی" ندارم، و فکر میکنم هرگز نمیشود به شخصیت حقیقی یا فردی کسی پی برد، چراکه انسان در قالب همزیستی و معاشرت معنا و تجلی پیدا میکند و درک فردیت او برای دیگران غیرممکن است، حتی اگر فردی تمام عمر خویش را در خفا و عزلت به دور از اجتماع به مطالعه و طراحی خصایلش بپردازید، بازهم شخصیت او زمانی قابل فهم خواهد بود که اولین همنوع خود را ملاقات میکند، در حقیقت انسان بیشتر از آنکه تصویری واحد و یکپارچه از ادراک خویش باشد، نمایی انتزاعی از شناخت افراد پیرامونش است، و از سویی دیگر گمان میکنم "شناخت ذاتاً تحول است"، بر فرض مثال اگر قرار باشد شخصی ماهیت جسمی چهارضلعی را درک کند، نخست باید جسم را بلند کند، سپس با چرخاندن، اضلاع و زوایای آن را مورد روئیت و بررسی قرار دهد، بنابراین نمیتوان بیآنکه تغییری در وضیعت پیشین جسم حاصل شود به ماهیت فعلی آن پی برد، انسان نیز هنگام رویارویی یا هنگام فکر کردن به سایرین خواسته یا ناخواسته زوایا و جوانب شخصیتش دستخوش تغییر و تحول میشود، حال "درک متقابل" نیز از همین قاعده پیروی میکند، درک متقابل بدین معنا نیست که از شخصی توقع داشته باشید شمارا همانطور که بودید درک کند، "این بیجاترین توقع دنیاست"، درست همانند مثال "جسم" درک کنونی مستلزم تغییر در وضعیت پیشین است،نهایتاً میشود اینطور نتیجه گرفت که پیدایش شناخت و درک بیآنکه تغییری در شخصیت یکدیگر ایجاد کنیم محال است.
به نظرم زیبایی و لذت درک متقابل زمانی مستولی میشود که هر دو قطب یک رابطه بهجای تلاش بیهوده برای ممکن کردن غیرممکنها "وضعیت پیشین" را فراموش کرده و به شناخت زوایا و گوشههای تازه به وجود آمده میان یکدیگر بپردازند، و با صیقل دادن آنها تلاش کنند به بهترین نحو از "وضعیت فعلی" بهرهمند شوند.
برچسب: سفید برفی,سفید برفی و شکارچی,سفید برفی به انگلیسی,سفید برفی ایرانی,سفید برفی و شکارچی 2,سفید برفی دوبله فارسی,سفید برفی بدون سانسور,سفید برفی اینستاگرام,سفید برفی واقعی,سفید برفی بازی,
نویسنده: آدرین فدایی