خرید بک لینک
ای حکیم
عمر گرانقدر را
بر گسترهی بیکران اندیشه خویش
مثال باده نشینان
در لم یزرع جهالتِ بد ذاتان
آواره گشتی
دریغا که پندارِ همذات
متاعی بس گران بود
آن روزگاران
ای حکیم
غم امروز به فردا سپردی
مرغِ طرب
در مستی جستی
حریفِ غمخوارت نبود
از نسل انسان
حکیما
گر همدمِ درد دانی بود
تشنهی بود و نبودت
شاید چنین می چشیدیم
چشمهی دُر و بلاغت
"ساقی غم فردای حریفان چه خوری"
"پیش آر پیاله را باهم غم بخوریم"
"این قافله عمر هر شب می گذرد"
"دریاب دمی که با غمخوار می گذرد"
*
*
«شعر اصلی»
این قافلهی عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد

برچسب: نویسنده: آدرین فدایی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:51

صفحه بندی