خودنمایی از آن نماهای باستانیِ تاریخ بشر است، معرکهای که از همان روزی که انسانِ نخستین تصویر فتوحات و اسلوب شکار خود را بر دیوارهی غارها حک میکرد آغاز شد و تا به امروز که انسان متجدد اسم خود یا معشوقهاش را روی بدنش خالکوبی میکند ادامه دارد، از آن زخم و دُملهای چرکین بشریت که هرگاه سرباز میکند خونابهی از کینه و انتقام بیرون میجهد، خاکسترِ فورانِ حسادت که مانند ابری سیاه قرنهاست نفس کشیدن را سخت کرده است، جهنمی که ویرژیل و اهالی کمدی الهی در کابوس هم ندیدهاند، خودنمایی محشریست که روح انسانِ مُسَخَر در هراسِ "دیده نشدن" خنجرِ داشتههایش را تا انتهای "غلافِ تکبر" در قلبِ دیگری فرو میکند. انسانِ دائم الخمر، مستِ "الکلِ تفاوت" از ابتدای کودکی خودستایی را میآموزد و تا دم مرگ و حتی بعدازآن میزبان وفادار این انگل باقی میماند، کودکی که با اسباببازی رنگارنگ خود فخر میفروشد، مادری که با البسهی کودکش فخر میفروشد، زنی سالخورده که آرتروز گردن را تحمل میکند اما حاضر به باز کردن گردنبند برلیان خود نیست، و بالاخره پوستر تمامقد فردی متوفی که کنار خیابان نصبشده، اینها همه مظاهر خودنمایی انسان است.انسانی افسارگسیخته که در سراشیب تند "حماقت" و قطع عضوِ حیاتیِ "عقل" در عملی انجام شده قرار گرفته و مانند یاغیانی افلیج سوار بر اسب چوبین در "خیال باطل" خود میتازد و شمشیر میکشد،غافل از اینکه انتهای این سراشیب درهای ژرف قرار دارد و اسبهای چوبین افساری برای کشیدن ندارند.انسانِ خودستا از تعرض به قلمرو اندیشه و هنر و ادبیات نیز ابایی ندارد، دستفروشانِ جملاتِ قصار،عکس نوشتهها، بنرها و پلاکاردهای مجازی، تلاشی رقتانگیز در مقابله با جهلی خودساخته، مانند تابلو سیاه کوچکی که بعد از دفن کردن موقت سر خاک میگذارند،فوجِ عیاش و خوابنمایان، جماعتی که یک روز گیاهخوارند و احضار روح میکنند، یک روز شاعر و نویسنده، امروز عاشق و دلشکسته، فردا منتقد و مُصلح،گناهی هم ندارند،مالیات اظهارِ فضل، یعنی "رنج" را پرداخت نکردهاند، اگر مالیات داده بودند،زجر را دستاویز بیان ذهن مسموم خود نمیکردند، قلم در زخم ملت فرو نمی بردند،از جوهرِ خون، نقدِ درد ملت نمینوشتند. تقصیری هم ندارند، الحق که عرض اندامهای فلسفی و ادبی معجونی شهوانیست، افرادی را می شانسم که نشئه از شهوتِ فخر و خودشیفتگی، برای نوشتن چند کلمه نفهمیجاتِ بی سر و ته از خون ریختهی پدرشان وام گرفتهاند، رگ خود را بریده و اقساط وام را به بهای خونشان پرداخت میکنند، آنچنان چَرت مینویسند که پَرتِ نوشتههایشان را در نیم کرهی دیگر زمین باید جست.
حال این قضایا به کنار،نمیدانم چه بلایی بر سرِ موسی و عیسی به دین خود آمد!، چه سماجت بیمارگونهایست حکایت تجاوز و تهاجم به خلوت و حریم یکدیگر!، چرا باید "نمای" اهریمنیِ "خود" در قابِ زندگی دیگران تحمیل یا اثبات کنیم، اثبات کردن عقد کدام صیغهی شیطانیست! مگر انسان هندسه و ریاضیات است که دائماً خود را اثبات میکند! کجای ما شبیه اعداد است! چند چند تا میشود یک انسان!، آخر عقدهگشایی تا کجا!، مگر قحطی جا و مکان آمده!، چرا روی آوار و خرابههای دیگران خانه میسازیم؟ تخریب و خودستایی تا کجا؟، این چه مرض لاعلاجیست که غنی و فقیر و جاهل و عاقل را اسیر خود کرده!، این چه اسارت و چه زندانیست که انسان آویزانِ میلههای آن مشغول انجام "رقص میله" و نمایش اسارت خویش میباشد.نمیدانم! اما شاید این زمره از خودنماییهای آغشته به مردمآزاری را بتوان نوعی "اختلال جنسی" قلمداد کرد. همانند آدمی که جنسش خراب و خردهشیشه دار باشد و تنها چارهاش ایجاد اختلال و دست اندازی به دسترنجِ دیگران است.
پینوشت: خودنمایی در تاریخ نیز مصادیق بیشماری دارد، اغلبِ بناهای باستانی احداثشده در ادوار گذشته حاصل خودنمایی و عرضاندام سیاسی حاکمان و پادشاهان بودهاند، بناهای تاریخی که برخی از آنها بهمنزله عجایب هفتگانه نامبرده میشوند و امروزه مایهی تحسین و نمادِ عظمت تمدن ما میباشند، نه بهمنظور فراهم آوردن رفاه و آسایش مردمان زمان خود بلکه به ضرب شلاق و زور چماق و به دست بردگان و اسیران ساختهشدهاند، و چقدرغمانگیز که عدهای از قِبَل تاریخ سراسر ظلم و ستم چه هویتهایی که برای خود نساخته و چه عرضاندامهایی نکردهاند.
برچسب:
نویسنده: آدرین فدایی